ورود افراد تیتیش مامانم ممنوع!

 

 

برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 19:14  توسط عزرائیل  | 

...

 

به افتخار اینکه گند زدم تو کنکورم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:7  توسط عزرائیل 

 

اینو نگاه!

آخه آدمیزاده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 10:28  توسط عزرائیل  | 

...

مخوف

مخوف

مخوف

مرد وحشتناك

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:8  توسط عزرائیل 

داستان کابوس

 

كابوس

 

::::::::::::::::::::

 

روبروي ساختمان عظيم الجسه اي پسر جواني تيكه به ماشينش زده بود و

 

با فندك فلزي كه در دست داشت  سيگارش را روشن كرد...هنوز اولين پك

 

را درست و حسابي نزده بود كه رفيق با چهره اي بشاش از ساختمان بيرون زد

 

چشمكي به علامت موفقيت نثارش كرد...پسرك پك ناكامش را به پايان رساند

 

 و سيگار روشن را داخل جوي روان آب انداخت و سريعا سوار ماشين شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:24  توسط عزرائیل 

جهنم من

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:17  توسط عزرائیل  | 

گریم فیلم ترسناک ....

 

 

مراحل گریم یک شخصیت از فیلم ترسناک

تو ادامه مطلب هست هرکی دوست داره بره ببینه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 19:27  توسط عزرائیل  | 

دوست داشتنی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 19:23  توسط عزرائیل  | 

نوروز وحشتناک....

 

طولانیه اگه چشم دارید بخونیدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:25  توسط عزرائیل  | 

عکس .....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:8  توسط عزرائیل  | 

سلام به دوستای گلم:

سال نو رو به همتون تبریک میگم

من که لحظه تحویل سال خواب بودو فکرشو بکنین چه سالی بشه امسال واسه من......

ایشاا... سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:57  توسط عزرائیل  | 

داستان آدم مچاله

در يكي از نيمه شبهاي بهمن ماه 1380 كه ابرها روي سقف شهر باله ميرقصيدند ،

درهاي بزرگ و آهني خانه ويلايي مهندس كيكان طبق معمول رأس ساعت 10 شب باز شد.. .راننده مخصوص با لباسي اتو كشيده ، از ماشين لوكس سرمه اي رنگ پياده و سوييچ رو در اختيار مهندس گذاشت... هيچ كس ، هيچ روزي وارد آن خانه بزرگ بدون اجازه و هماهنگي نميشد... حتي باغبان و خدمتكار روزاي خاصي كه مهندس حضور داشت مراجعه ميكردند و به انجام كارها مي پرداختند.خيلي ها دليلش را ترك كردن يكباره شميم همسرش كه يك شب براي هميشه از آن خانه رفت و ديگر هيچ خبري ازش نشد، ميدانستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:16  توسط عزرائیل  | 

از چارلی بترس

سالها پیش در مدرسه ای كوچك در دهكده هالیرز در حوالی شهر نیویورک

پسر بچه ی كوچكی با حالتی آشفته در محوطه حیات مدرسه

با عصبانیت به پاره سنگهای جلو پایش لگد می انداخت

نگاه مایوسش را به پنجره كوچك كلاس انداخت

كه . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:9  توسط عزرائیل  | 

داستان ترسناکـــــــــــــــــــ

هيس... نترس

دخترك درون اتاقي با ابعاد كوچك بطوري كه حتي نميتوانست پايش را دراز كند پنجه به ديوار سيماني ميكشيد و نعره ميزد...دريچه كوچكي از در زنگ زده فلزي روبرويش باز شد و صدايي

بي روح زمزمه وار گفت: هيس...نترس!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:40  توسط عزرائیل  | 

ماجرای خنده دار ربات

حالا یکم باهم بخندیم

 

یه روز یه مرد یک ربات دروغ سنج خرید که  این ربات به کسی که  دروغ  می گفت  سیلی می زد

پدر: پسرم  امروز صبح کجا بودی؟

پسر: مدرسه

ربات یک سیلی به پسره زد

پسر: درسته ، دروغ گفتم، من رفته بودم سینما

پدر: داستان فیلم چی بود؟

پسر: داستان اسباب بازی

ربات یک سیلی به پسره زد

پسر: درسته ، فیلم سکسی بود

پدر: چی؟ من وقتی در سن و سال تو بودم حتی نمی دونستم سکس یعنی چی

ربات یک سیلی به پدر زد

مادر: فراموشش کن عزیزم ، به هر حال اون پسرته

     ربات یه سیلی به مادر زد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:5  توسط عزرائیل  | 

این منم !

این منم تو یک فیلم بازی کردم ولی از پشت ازم عکس گرفتن !

خودم گفتم چون نمیخواستم ریا بشه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:3  توسط عزرائیل  | 

داستان جدید نفرین شده

نیمه شب یكی از روزهای ماه ژولای بود ابرها جلوی ماه رو گرفته بودند

و زوزه های گرگها از دور بگوش میرسید قبرستان سنتیگو مه آلود بود

 آلفرد نگهبان قبرستان در حالی كه با یك دستش فانوسی را گرفته بود و

 با دست دیگر قلاده سگش را به‌آرامی جلوی اتاقكش قدم میزد.

چهرش گرفته و تا حدودی عصبی بود با نگاهی تهدید آمیز به قبری كه روبرویش بود

نگاه كرد و با صدایی لرزان گفت: . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:1  توسط عزرائیل  | 

دخمه حیرت انگیز سیسیل

وقتی برای اولین بار وارد این مکان می‌شویم شاید همان احساسی بهمان دست دهد که زمان تماشای فیلم «یک شب با مردگان زنده» یا تریلر مایکل جکسون حس کردیم. هیچ فیلم ترسناک یا حتی خانه جن زده ای نمی‌تواند با چنین مکانی رقابت کند؛ دراینجا مرده ها با لباس‌های معمولی خود و با میخ طویله به دیوار آویزان شده اند. مرده ها که بدن‌هایشان در حال فساد و تباهی است از بالا شما را می‌نگرند، گویی که قصد ربودنتان را دارند و می‌خواهند که شما هم به آنها بپیوندید.
 
دخمه سیسیل

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 9:52  توسط عزرائیل  | 

حال کنین!

دخمه سیسیل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 9:47  توسط عزرائیل  | 

اعدام سوسک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:57  توسط عزرائیل  | 

مطالب قدیمی‌تر